هستر پرین

اگر لیلی و شیرین رو میشناسید هستر پرین رو هم باید بشناسید. معروفترین شخصیت زن داستانی ادبیات آمریکا.

لازم به ذکره بگم اگه شما جز دلواپسا هستید و آمریکا ستیز، این خانم متعلق به سال 1600 میلادی و کاری با پرونده هسته ای و برجام نداره.

من خلاصه ای از کتاب رو هدیه گرفتم و ترجمه اون رو اینجا قرار میدم. احتمالا هر هفته یک فصل و نهایتا تبدیلش میکنم به یک کتاب.

استفاده از این مطلب به هر نحوی کاملا آزاد است بشرطی که در مالکیت عموم باشه یعنی شما حق مالکیت شخصی بر این ترجمه ندارید.

عکس جلد و توضیحات کتاب در ادامه

 

 

فصل اول

توضیحات اولیه

در متن اصلی A که ابتدای کلمه Adulteress به معنای زناکار استفاده شده است و در این کتاب حرف 'ز' به معنای زناکار جایگزین شده است. حرف A که قرمز مایل به زرد رنگ بود را بر روی لباس افرادی که انحراف اخلاقی داشتند قرار می‌دادند تا به نوعی لکه ننگی باشد. بعدها حرف A بخاطر رنگ قرمزش تبدیل به اصطلاح scarlet letter ( به معنای حرف سرخ مایل به زرد) شد و مفهوم داغ ننگ را می‌رساند.
در متن اصلی اصطلاح scarlet letter -که به رنگ قرمز حرف A روی لباس شخص اشاره داشت- به کار برده شده است و معادل آن در ترجمه سرخینه استفاده شده است.
در فرهنگ قدیم ایران نیز برای اینکه به شخصی لکه ننگ را نسبت دهند دستار را از سر وی بر می‌داشتند."

در سال 1600، بوستون واقع در ایالت ماساچوست شهری کوچک بود. بیرون شهر، ساختمانی کِدِر و کوچک قرار داشت. این ساختمان، زندان شهر بود. صبح یکی از روزهای ماه ژوئن، جمعیت زیادی از مردم بیرون زندان با لباس‌هایی تیره بر تن منتظر بودند.
"هستر پرین شیطان‌زاده‌ست" این صدای یک زن زشت‌رو در بین جمعیت بود.
مردی با کلاه بلند خاکستری گفت "راست میگه، چرا با آتیش مجازاتش نمیکنند؟! "
یکی دیگر می‌خواست بداند "چرا اعدامش نمی‌کنند؟"
کسی از جلوی جمعیت داد زد "ساکت، دارن در زندون رو باز می‌کنن"
 جمعیت ساکت شد. در باز شد و مردی کوتاه قد با لباسی سیاه آمد. پشت سرش زنی او را دنبال می‌کرد. زنی بلند قد با صورتی زیبا و قوی، چشمانی بزرگ و سیاه که موهای سیاهش در خورشید می‌درخشید.
بچه‌ای در بغل داشت و حرف 'ز'  قرمز رنگِ بزرگی روی لباسش بود.
 از بین جمعیت زنی خشمگین فریاد زد "نگاه‌ش کن، جنده‌ها که این تیپی لباس نمی‌پوشند؟! "
"این که نشد مجازات" مردی که کلاه خاکستریِ بلندی بر سر داشت ادامه داد "آقای فراماندار خیلی دل‌نازک تشریف دارن".
مردی کوتاه قد با لباس سیاه نعره‌زنان به جمعیت گفت "این زن مجازات خواهد شد، 4 ساعت در میدان شهر خواهد ایستاد و همۀ ملت گندی رو که زده می‌بینند."
سپس به طرف زن و بچه برگشت و گفت " بیا هستر پرین بیا، بیا و حرف سرخینه رو به همه نشون بده"
مرد کوتاه قد به راه افتاد و هستر پرین او را در بین جمعیت، به طرف جاده منتهی به مرکز شهر دنبال کرد.
  او به آرامی راه می‌رفت و سرش را بالا گرفته بود. در میدان شهر، جلوی کلیسای قدیمی بوستون، روی سکویی بلند با بچه‌ای در بغل ایستاد.
مردم شهر او را تا میدان دنبال کردند. آنها می‌خواستند این زن گناه‌کار را ببینند که شوهرِ نکرده، بچه‌ای دارد.
عده‌ای ساکت نظاره‌اش می‌کردند، بقیه خشمگین، بر سرش فریاد می‌کشیدند. هستر کودکش را به سینه‌اش چسباند و به فکر خانه‌اش در Old England (انگلستان) افتاد.
مادر و پدرش را به‌خاطر آورد، و مردی دیگر را... مردی نحیف با سیمایی خسته و فرتوت. این مرد شوهرش بود. مرد، او را به اروپا آورده بود، به آمستردام. آن مرد هستر را، پیش از خودش، به New England  (آمریکا) فرستاد برای شروع یک زندگی بهتر. هستر به شهر کوچک بوستون رسید و منتظر شوهر ماند، شوهری که آمدنی در کارش نبود.
حالا اما، بعد از دو سال روی سکویی در وسط شهر و با حرفی سرخ بر سینه‌اش (منظور ننگی که داغدارش بود.) و بچه‌ای در بغلش ایستاده بود. دو هزار جفت چشم او را نگاه می‌کردند، چشمانی لبریز از نفرت.
 ناگهان شخصی ورای همهمة جمعیت به حرف آمد "هستر پرین گوشِت با من باشه". هستر سرش را بالا گرفت. خانه‌ای بلند در نزدیک سکو وجود داشت. جان ویلسون، پیرترین کشیش شهر بوستون در بالای بالکون آن خانه ایستاده بود. او نگاهی سرد و بی‌روح به هستر انداخت و گفت" هستر پرین کشیشت می‌خواهد با تو صحبت کند. به او گوش کن، لطفا"
مردم در میدان و هستر به مرد جوانی که کنار ویلسون ایستاده بود نگاه کردند. او آرتور دآیْ ‌مِزدل بود. یکی از جوان‌ترین کشیش‌های شهر. دقیقه‌ای به هستر چشم دوخت و با چشمانی غمناک شروع به سخن کرد.
"هستر پرین. بایستی نام پدر این طفل رو به ما بگی، در منظر خدا کمکت می‌کنه. لطفا بگو"
" نخواهم گفت" هستر جواب داد.
ویلسون نعره کشید "خیره‌سر، به این مرد جوان گوش کن. نام پدر بچه رو بگو. بگو که پشیمونی. شاید ما هم سرخینه رو از سینه‌ات برداشتیم."
هستر فریاد زد "هرگز" سپس دوباره به طرف کشیش جوان برگشت و در چشمانش خیره شد." سرخینه فقط بر روی سینه‌ام نیست. شما اونو در قلبم حک کردید".
 یکی از بین جمعیت فریاد زد "حرفی بزن و طفلت رو پدر دار کن."
هستر گفت "من حرفی نمی‌زنم. بچۀ من پدری داره که اونم تو بهشته. او هرگز در این دنیا بابایی نداشته."
به مدت چهار ساعت بر روی سکوی میدان شهر ایستاد. کشیش پیر بر سرش فریاد می‌کشید اما هستر به او گوش نمیداد. جمعیت را نگاه می‌کرد. او نمی‌توانست رو از صورت‌های خشمگین جمعیت برگرداند.
ته جمعیت، پیرمردی را دید، او صورتی خسته و مکار داشت. داشت با لبخندی مرموز هستر را نگاه می‌کرد.
هستر با خودش فکر کرد "این غیر ممکنه."
بچه در بغلش شروع به گریه کردن کرد.


  
نویسنده : عارف رضایی ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۳٠